دوستت دارم ها...



چنان دوستت میدارم که میخواهم فراموشت کنم

تمام امروز با یاد تو بودم . یعنی من به یاد توام, همیشه , همواره , همه جا, در اوج کار, در اوج اشتغالهای روزمره, به تو می اندیشم. اندیشه چشمان تو برایم عادتی گردیده که لحظه ای از آن خلاصی ندارم.

چنان  دوستت میدارم که احساس  می کنم بیش از توان منی, و مرا در حد این علاقه , این وابستگی , این دوست داشتن توانایی نیست.

می خواهم از تو فرار کنم , میخواهم با تو نباشم, میخواهم همه چیز را به هم بریزم. همه قول و قرارها و پیمانها , وفاداریها را میخواهم از دستت خلاص شوم , دیوانه شدم , دست از سرم بردار. چرا اینهمه مرا به غارت وابستگی برده ای....

بگذریم !... این حال و روز من است وزمان در میان این درگیری مداوم به کندی سپری میشود.

هرچه بیشتر به جداکردن تو از خودم فکر میکنم بیشتر وابسته ات می شوم.

 

مهدی فتحی زاده

چهارشنبه ۱۸ آبان ،۱۳٩٠  توسط لیلا  |  پيام هاي ديگران ()

 

 

میخواهم عکسی بگیرم

از شکل دستانت

از صدای دستانت

و از سکوت دستانت

کمی پیش رویم می نشینی

تا عکسی محال بگیرم.

(نزارقبانی)

یکشنبه ۱٢ تیر ،۱۳٩٠  توسط لیلا  |  پيام هاي ديگران ()

 

درسرزمین من حوابودن تاوان سنگینی دارد

ینجا زمین است ؛ حوا بودن تاوان سنگینی دارد!


در سرزمین من

...هیچ کوچه ای

به نام هیچ زنی نیست

......و هیچ خیابانی …


بن بست ها اما

فقط زنها را می شناسد انگار...


در سرزمین من

سهم زنها از رودخانه ها

تنها پل هایی است

که پشت سر آدمها خراب شده اند...


اینجا

نام هیچ بیمارستانی

مریم نیست

تخت های زایشگاهها اما

پر از مریم های درد کشیده ای است

که هیچ یک ، مسیح را

آبستن نیستند ...


من میان زن هایی بزرگ شده ام که شوهر برایشان حکم برائت از گناه را دارد ...!!!



نمی دانم چرا شعار از

لیاقتم ،صداقتم ،نجابتم و ... می دهی

تویی که می دانم اگر بدانی بکارتم به تاراج رفته ،انگ هرزه بودن می زنی و می روی

اما بگرد ،پیدا خواهی کرد...

این روز ها صداقت ،لیاقت و نجابتی که تو می خواهی زیاد میدوزند!!



امروز پول تن فروشیم را به زن همسایه هدیه کردم ، تا آبرو کند ...

برای نامزدی دخترش !

و در خود گریستم ...

برای معصومیت دختری که بی خبر دلش را به دست مردی سپرده که دیشب ،

تن سردم را هوسبازانه به تاراج برد ...

و بی شرمانه می خندید از این پیروزی ...!!!!


روی حرفم، دردم با شماست

اگر زنی را نمی خواهید دیگر

یا برایش قصد تهیه زاپاس را دارید

به اومردانه بگو داستان از چه قرار است

آستانه ی درد او بلند است .

یا می ماند...

یا می رود!

هر دو درد دارد!

اینجا زمین است

حوا بودن تاوان سنگینی دارد,,,,,

 

این مطلب رو تو فیس بوک خوندم .

شنبه ٤ تیر ،۱۳٩٠  توسط لیلا  |  پيام هاي ديگران ()

 

آرزوهای ویکتور هوگو

 

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،

و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،

و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،

و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.

آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،

بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،

از جمله دوستان بد و ناپایدار،

برخی نادوست، و برخی دوستدار

که دست کم یکی در میانشان

بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،

برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،

نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،

که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،

تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی

نه خیلی غیرضروری،

تا در لحظات سخت

وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است

همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.

 

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی

نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند

چون این کارِ ساده ای است،

بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند

و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان که هستی

خیلی به تعجیل، رسیده نشوی

و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی

و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی

چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد

و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم سگی را نوازش کنی

به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی

وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.

چرا که به این طریق

احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی

هرچند خُرد بوده باشد

و با روئیدنش همراه شوی

تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی

زیرا در عمل به آن نیازمندی

و برای اینکه سالی یک بار

پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.

فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی

و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی

که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان

باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد

دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم

یکشنبه ۸ خرداد ،۱۳٩٠  توسط لیلا  |  پيام هاي ديگران ()

 

 

کاش میفہمیدی آنکه برای بدست آوردں محبتت حاضر است تنش را به تو بسپارد فاحشه نیست.. و آنکه برای به دنبال خود کشاندنت، تنش را از تو میدزدد باکرہ نیست.


این جمله رو از اینجا خوندم خیلی درگیرکننده است.

یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳٩٠  توسط لیلا  |  پيام هاي ديگران ()

 

 

خدایا چند بار دیگه میخوای منو ببری تا اوج بعد از اون بالا پرتم کنی پایین؟

انتقام چی رو ازم میگیری؟...

متنفرم از دوستت دارم گفتن ها...

پنجشنبه ۱۸ فروردین ،۱۳٩٠  توسط لیلا  |  پيام هاي ديگران ()

 

روززن مبارک

 

اگر به خانه ی من آمدی ...

برایم مداد بیاور ...

مداد سیاه...

می خواهم روی چهره ام خط بکشم تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم ، یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم !

یک مداد پاک کن بده برای محو لبها ...

نمی خواهم کسی به هوای سرخیشان ، سیاهم کند!

یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه در آورم ...

شخم بزنم وجودم را ...

بدون اینها راحت تر به بهشت می روم گویا!

یک تیغ بده

موهایم را از ته بتراشم ...

سرم هوایی بخورد...

و بی واسطه روسری کمی بیاندیشم !

نخ و سوزن هم بده

برای زبانم می خواهم ...

بدوزمش به سق...

اینگونه فریادم بی صداتر است!

قیچی یادت نرود ...

می خواهم هر روز اندیشه هایم را سانسور کنم !

پودر رختشویی هم لازم دارم ...

برای شستشوی مغزی ...

مغزم را که شستم ، پهن کنم روی بند ...

تا آرمانهایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت ...

می دانی که ؟

باید واقع بین بود !

صدا خفه کن هم اگر گیر آوردی بگیر ...

می خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب ، برچسب فاحشه می زنندم بغضم را در گلو خفه کنم!

یک کپی از هویتم را هم می خواهم ...

برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد ، فحش و تحقیر تقدیمم می کنند !

تو را به خدا اگر جایی دیدی "حقی" می فروختند برایم بخر

تا در غذا بریزم ...

ترجیح می دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !

و سر آخر اگر پولی برایت ماند ...

برایم یک پلاکارد بخر ...

به شکل گردنبند ...

بیاویزم به گردنم ...

و رویش با حروف درشت بنویسم:

من یک انسانم ...

من هنوز یک انسانم ...

من هر روز یک انسانم ...

چهارشنبه ۱۸ اسفند ،۱۳۸٩  توسط لیلا  |  پيام هاي ديگران ()

 

نامه یک زن ایرانی به مرد هموطنش

 




پیاده از کنارت گذشتم، گفتی:” قیمتت چنده خوشگله؟”
س...واره از کنارت گذشتم، گفتی:” برو پشت ماشین لباسشویی بنشین!“


در صف نان، نوبتم را گرفتی چون صدایت بلندتر بود
در صف فروشگاه نوبتم را گرفتی چون قدت بلندتر بود


زیرباران منتظر تاکسی بودم، مرا هل دادی و خودت سوار شدی
در تاکسی خودت را به خواب زدی تا سر هر پیچ وزنت را بیندازی روی من


در اتوبوس خودت را به خواب زدی تا مجبور نشوی جایت را به من تعارف کنی
در سینما نیکی کریمی موقع زایمان فریاد کشید و تو پشت سر من بلند گفتی:”زهرمار!“


در خیابان دعوایت شد و تمام ناسزاهایت، فحش خواهر و مادر بود
در پارک، به خاطرحضور تو نتوانستم پاهایم را دراز کنم


نتوانستم به استادیوم بیایم، چون تو شعارهای آب نکشیده میدادی


من باید پوشیده باشم تا تو دینت را حفظ کنی
مرا ارشاد می کنند تا تو ارشاد شوی!


تو ازدواج نکردی و به من گفتی زن گرفتن حماقت است
من ازدواج نکردم و به من گفتی ترشیده ام


عاشق که شدی مرا به زنجیر انحصارطلبی کشیدی
عاشق که شدم گفتی مادرت باید مرا بپسندد


من باید لباس هایت را بشویم و اطو بزنم تا به تو بگویند خوش تیپ
من باید غذا بپزم و به بچه ها برسم تا به تو بگویند آقای دکتر


وقتی گفتم پوشک بچه را عوض کن، گفتی بچه مال مادر است
وقتی خواستی طلاقم بدهی، گفتی بچه مال پدر است



وقتی طلاق گرفتم، با مطالبه مهریه ام (قیمتم)، خودم و همه زنان عالم را تحقیر کردم
وقتی طلاقم دادی، با ندادن مهریه ام از هستی ساقطم کردی تا به یاد داشته باشم که بدون تو هیچم

دوشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٩  توسط لیلا  |  پيام هاي ديگران ()

 

غلط کردم

میخواستیم بریم رستوران حرف بزنیم من گفتم نه، شام نخوریم چاق میشیم واسه همین رفتیم پارک یه کم هوا بخوریم و حرف بزنیم ماشین رو پارک کردیم راه افتادیم که قدم بزنیم چند قدمی که رفتیم سوز بدی می اومد منم که طبق معمول لباس گرم نپوشیده بودم ناچارا اومدیم تو ماشین نشستیم هنوز ١٠ دقیقه هم نشده بود دیدیم یکی میزنه به شیشه بله ... آقای مامور لباس شخصی بودن میگن که چرا اینجا نشستی چه نسبتی باهم دارید حالا هر چی درباره نسبتمون توضیح میدیم آقای گوشش بدهکار نیست بی سیم در آورده میگه نه ، باید بیاید بریم سازمان ... گفتیم بابا ما که بیکار نیستیم پاشیم با توبیایم سازمان که چی ؟ که زنگ بزنی به خانواده ها؟ منم گفتم بیا همین جا شماره مامانم رو می گیرم باهاش حرف بزن شماره رو گرفتم صحبت کرد مامان تاییدمون کرد حالا گیر داده که نه نمیشه باید با بابات حرف بزنم میگم بابا حالش خوب نیست نمیتونم مزاحمش بشم میگه همینه دیگه ٩٠% دخترا مادراشون خبر دارن که چیکار میکنند تو دلم گفتم اینو ببین شده کاسه داغتر از آش ... میگه نه یه اشتباهی کردید بگید غلط کردیم تا ولتون کنم گفتم آقاجان غلط کردیم تو سرما ده دقیقه نشستیم تو ماشین باهم حرف بزنیم. آقا دلش خنک شد اجازه دادن ما بریم...

واقعا عجب غلطی کردیم!!!...

چهارشنبه ۱٥ دی ،۱۳۸٩  توسط لیلا  |  پيام هاي ديگران ()

 

من و تو

چند وقته که از شلوغی بیزارم... از حرفهای تکراری.. از بحثهای سیا.سی..

دلم نمی خواد بدونم قیمت بنزین امروز چنده...

دلم نمی خواد حرص بخورم که چرا فرم اطلاعات خانوار کذایی رو پر نکردیم.

دلم نمی خواد بنشینم روبروی تلویزیون و حرفهای صد من یک غاز رو گوش بدم.

دلم از هرچی رسم و رسومه بهم می خوره

دلم نمی خواد بخاطر حرف مردم کاری بکنم

دلم از حرفهای مردم بهم می خوره

دلم از فضولی مردم بهم می خوره

دلم از فکر کردن به مشکلات اطرافیانم بهم می خوره

دلم نمی خواد بدونم کی چی داره ،کی چی نداره

دلم می خواد یه خونه کوچولو داشته باشم که تمام وسایلش دو نفره باشه.

میز ناهارخوری دونفره... تخت خواب دونفره...مبل دو نفره...

دلم می خواد فقط من باشم و تو

تو باشی و من

از اینجا

سه‌شنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸٩  توسط لیلا  |  پيام هاي ديگران ()

 

حال من

حال این روزهای من شبیه کسی است که...

حال این روزهای من شبیه.....

حال این روزهای من ....

حال این روزهای من شبیه خودم است

حال این روزهای من شبیه هیچکس نیست

حال من این روزها خیلی خوب است...

سه‌شنبه ٢۳ آذر ،۱۳۸٩  توسط لیلا  |  پيام هاي ديگران ()

 

سکوت

گاه سکوت یک دوست معجزه میکنه ، و تو می آموزی که همیشه ، بودن در فریاد نیست .

دوشنبه ۱٥ آذر ،۱۳۸٩  توسط لیلا  |  پيام هاي ديگران ()

 

my god

خودمون رو آماده کردیم که با کلی مشکل و مساله و حرف مربوط ونامربوط دست وپنجه نرم کنیم....

خدای من کمک.....

 

پنجشنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸٩  توسط لیلا  |  پيام هاي ديگران ()

 

 

عجب هوایی شده...

همه جا پر از مه شده...خسته شدم از این هوای بارونی، بارون  بیشتر از یه روزش زیاده، بدجوری میره رو اعصاب اون از ترافیک خیابونا ، اونم از کاری که با دل آدم میکنه خیلی دلگیر شده هوا...

دلم واسه خورشید تنگ شده  خدایا یه کم آفتاب بفرست.

 

چهارشنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸٩  توسط لیلا  |  پيام هاي ديگران ()

 

من می دانم...

من می دانم...

من می دانم که آن روز میرسد،

که من از خواب می پرم و تو را در آغوشم حس می کنم...

من می دانم که آن روز می رسد،

که من لباس سفیدم را تنها برای تو پوشیده ام...

من می دانم که رسیدن دستهای ما به هم نزدیک است

من می دانم که می دانی...!

چهارشنبه ٥ آبان ،۱۳۸٩  توسط لیلا  |  پيام هاي ديگران ()

 

روزمبادا

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،

دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…

 این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

 باید آدمش پیدا شود!

 باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!

 سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!


فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش…

شروع می‌کنی به خرج کردنشان!

توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی

توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند

توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد

در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد

برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی! یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟

بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی… به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها!

سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری…

اما بگذار به سن تو برسند!

بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند

 

 

غریب است دوست داشتن.

و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...

و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.

تقصیر از ما نیست؛

تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند


دکتر شریعتی

شنبه ۱ آبان ،۱۳۸٩  توسط لیلا  |  پيام هاي ديگران ()

 

خواست خدا

مابه دنیا نیومدیم که به اونچه خواست خودمونه برسیم

ما به دنیا اومدیم تا به اونچه خواست خداست برسیم

 

بنظر شما درسته؟...

سه‌شنبه ۱٩ تیر ،۱۳۸٦  توسط لیلا  |  پيام هاي ديگران ()

 

 

بذر

پیش از این که خودش ترک بردارد

خاک را نمی شکافد

قطع امید کرده ام

از سعادت و خوش بختی

بی تفاوتم

نسبت به این همه بدبختی خود

از اینکه خیلی غمگینم

احساس ناراحتی نمی کنم

آن گونه که چشم

خودش  را نمی بیند

من هم

نمی توانم دنبال خودم بگردم

و خود را پیدا کنم .

چهارشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦  توسط لیلا  |  پيام هاي ديگران ()

 

 

خیلی نگران خودم هستم

آیا بلایی به سرم آمده ؟

زنده ام یا مرده ؟

اصلا از خودم خبر ندارم

در  این صبحگاه

در خانه ام را می زنم

کسی که در باز میکند خودم هستم

حسابی به خودم نگاه می کنم

آن چهره خندان

کسی نیست غیر از خودم

آه !.چه صبح زیبایی َ!

پس امروز هم زندگی خواهم کرد

جز خودم کسی را ندارم

وتنها این موضوع

          مرا نگران می کند.

 

دوشنبه ٧ اسفند ،۱۳۸٥  توسط لیلا  |  پيام هاي ديگران ()

 

می دانم پيش از آنکه تو بگويی...

حدس مي زنم

كه خواهي گريخت ...

التماس نمي كنم

از پي ات نمي دوم

اما صدايت را در من جا بگذار!

مي دانم

كه از من دل مي كني

راهت را نمي بندم

اما عطر موهايت را در من جا بگذار!

مي دانم

كه از من جدا خواهي شد

خيلي ويران نمي شوم

از پا نمي افتم

اما رنگت را در من جا بگذار!

احساس مي كنم

تباه خواهي شد

و من خيلي غمگين مي شوم

اما گرمايت را در من جا بگذار!

فرقش را با حالا مي دانم

كه فراموشم خواهي كرد

و من

اقيانوسي خواهم شد سياه و غم انگيز

اما طعم بودنت را در من جا بگذار!

هر طور شده خواهي رفت

ومن حق ندارم كه تورا

          نگه دارم

اما خودت را در من جا بگذار!

 

« عزيز نسين »

یکشنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٥  توسط لیلا  |  پيام هاي ديگران ()

 

 

دوستت دارم هايم را باور نكن .

ديگر هيچ جايي براي علاقه باقي نمانده است .

پس مانده عشقت را هر روز نشخوار ميكنم تا فقط بتوانم نقش فريب را بهتر بازي كنم .

تو بايد چوب تمام  نامهربانيهايت را بخوري و من باز دوستت دارم .

اگر دوستت نداشتم ،‌اين همه برايت وقت نمي گذاشتم .

اين همه ديوانه آزارت نبودم.

شايد هم دوستت ندارم

ولي قطعا عاشقت هستم ...

 

شنبه ٤ آذر ،۱۳۸٥  توسط لیلا  |  پيام هاي ديگران ()

 

 

نه مي توانم خود را از تو پس بگيرم ،

نه تو را پس بدهم

تو مرا گرفته اي يا من تورا،

نمي دانم.

پنجشنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸٥  توسط لیلا  |  پيام هاي ديگران ()

 

 

گاهي يك كلمه است ،‌

گاهي يك لحظه ،‌

كه ميتواند زندگيت را زير و رو كند .

كلمه را نگويي و لحظه را از دست بدهي ‌،عمري حسرت به جا مي ماند .

كدام يك از ما تجربه اش را نكرده ايم و تجربه اش را نداشته ايم ؟

كلمه اي كه بايد مي گفتيم و نگفتيم . عكس العملي كه بايد نشان ميداديم و نداديم.

 

----

 

... روزهايم خوش نيست ،‌شبهايم كه بايد بگويم واقعا شب است و فعلا كه اميدي هم به روشن شدنش نيست . چقدر بد است كه آدم نمي تواند ذاتا به بيش از يك نفر دلبسته باشد . اگر اين طور است ،‌بايد لااقل كمي درباره اش مطالعه كرد ،‌كسي را يافت و به او دل بست كه ازش دور نشود....

 

 

«محمود حسيني راد - سياهي چسبناك شب »

جمعه ٧ مهر ،۱۳۸٥  توسط لیلا  |  پيام هاي ديگران ()

 

« نزدیک ترین نقطه به خدا»....

نزدیک ترین نقطه به خدا هیچ جای دوری نیست.نزدیک ترین نقطه به خدانزدیک ترین لحظه به اوست،وقتی حضورش را درست توی قلبت حس میکنی،آنقدر نزدیک که نفست از شوق التهاب بند می آید.آنقدر هیجان انگیزکه با هیجان هیچ تجربه ای قابل مقایسه نیست.تجربه ای که باید طعـــمش را چشید . اغلب درست همان لحظه که گمان می کنی در برهوت تنها ماندی، درست همان جا که دلت سخت می خواهد او با تــــو حرف بزند،همان لـــحظه كه آرزو داری دستان پر مهرش را بر سرت بکشد، همان لحظه نورانی که ازشوق این معجزه دلت می خواهد تاآخردنیا از ته دل وبا کل وجودت اشک شوق بریزی وتا آخرین لحظه وجودت بباری . نزدیک ترین لحظه به خدا می توانددر دل تاریک ترین شب عمرناخواسته تو ویــا در اوج بـــزرگ ترین شــــــــادی دلخواسته تو رخ دهد ,می تواند درست همین حالا باشد و زیباترین وقتی که می تواند پیش بیایدهمان دمی است که برایش هیچ بهانه ای نداری. جایی که دلت برای او تنگ است . زیبا ترین لحظه ی عمر و هیجان انگیز ترین دم حیات همان لحظه باشکوهی است که با چشم با خودت خدا را می بینی.درست همان لحظه که می بینی او همه عظمت بیکرانش در قلب کوچک تـــــــو جا شده است. همان لحظه که گام گذاشتن او را در دلت حس، و نورانی و متعالی شدن حست را درک می کنی. آن لحظه که می بینی آنقدر این قلب حقیر ارزشمند شده است که خدا با همه عظمت بیکرانش آن را لایق شمرده و بر گزیده. و تو هنوز متعجب و مبهوتی که این افتخار و سعادت آسمانی چگونه و ازچه رو از آن تو شده است و این را همیشه بـــــه یــــاد داشته باشید... خــدائید دیگران را" هرگاه بادیگرانید خــــــــود را خـــــــط بزن و هرگاه با " بودن را باور کن و تا زمانی که زنده هستی با عشق زندگی کن.لازمه عشق یک ارتباط عارفانه است پس به نیت قربت آماده شو،وضو بگیر و با تن پوشی از دعا و نیایش .در محلی آرام ،دلبستگی دنیوی را قطع کن و به هیچ چیز جز او نیندیش شماره بگیر و از ته قلب صدایش کن و او را به بزرگی و یکتا بودن یاد کن. می خواهی آسمان دلت آبی وخورشید،روشنگر زندگی ات باشد.میخواهی زبان گلها را بدانی و راز خلقت را دریابی پس به اوتوکل کن،دست هایت را بالا ببر،وجودت را سرشار از عشق و تمنا کن و به او بگو دوستش داری و فقط او را می ستایی، از او کمک می جویی،بخواه که راه راست را به تو نشان دهد، خودت را گم کن بگذار هیچ نقشی از تو بر زمین نماند بال هایت را باز کن به سوی معبود حقیقی پرواز کن. از او بخواه گاهی مواقع اختیار را از دست تو گرفته و به جایت تصمیم بگیرد،وقتی او را به بزرگی یاد کردی و در برابرش سر بر سـجـده نهادی ، وقتی صدای ناله هایت به عرش کبریا رفت و قلبت تپید ، قطرات اشک در چشمان زیبایت حلقه زد و گرمی اش را بر گونه هایت حس کردی،آن هنگام که در گفتن ایاک نعبد و ایاک نستعین، دلت شکست و صدایت لرزید،بدان که گوشی را برداشته است و بشارت می دهد بنده به من بگو چه می خواهی تادعایت را اجابت نمایم. در این لحظه فرشته ها ناظر این همه شکوه و عظمت هستند بدان که اگر به صلاح تو باشد همه چیز به تو عنایت میکند. دوست من دعا کن همیشه با تو در تماس باشد و اگر روزی یادت رفت زنگ بزنی ،تو را بیدار کند و عبادت را در تو بپروراند. هر لحظه منتظر باش تا تو را در مسیر زندگی هدایت کند.تنها سعی کن برای چند لحظه به جز او همه چیز را فراموش کنی ....

پنجشنبه ٢٢ تیر ،۱۳۸٥  توسط لیلا  |  پيام هاي ديگران ()

 

 

شيرواني سرخ عشق را كه نساختيم

بادگير احساست نيز قد علم نكرد

لااقل بيا

براي دوپرنده اي كه در روياهايمان جدا افتاده اند

آشيانه اي نقاشي كنيم

قول ميدهم برايشان شعر تازه اي بگويم

قاب گرفته در روياي  مشتركمان

و نصب شده بر طرح آشيانه اي كه بايد سهم ما مي شد .

بي انصافي تو بود كه پرنده ها جدا ماندند

بي انصافي تو بود كه نخواستي

براي شب هاي باراني و بي چتر دنبال سقفي باشي

و لجبازي من كه نخواستم هيچ كس جز تو

بناي خانه عشقم باشد

حالا كه دست هايت چتر نمي شوند

حالا كه نگاهت ستاره نمي بارد

حالا كه خانه اي براي ما شدن نداريم

از كاغذ شعرهايم اتاقي مي سازم

تا آوار تنهايي بر سرت نريزد

و آرامش  خيالت ،‌خيس اشك هايم نشود.

 

جمعه ۱٩ خرداد ،۱۳۸٥  توسط لیلا  |  پيام هاي ديگران ()

 

 





 

وبلاگ(۱٢٠)
پرشین بلاگ(۱٢٠)

 

چنان دوستت میدارم که میخواهم فراموشت کنم
یکشنبه ۱٢ تیر ،۱۳٩٠
درسرزمین من حوابودن تاوان سنگینی دارد
آرزوهای ویکتور هوگو
یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳٩٠
پنجشنبه ۱۸ فروردین ،۱۳٩٠
روززن مبارک
نامه یک زن ایرانی به مرد هموطنش
غلط کردم
من و تو

 

۱۳٩٠/۸/۱٤
۱۳٩٠/٤/۱۱
۱۳٩٠/٤/٤
۱۳٩٠/۳/٧
۱۳٩٠/٢/۱٧
۱۳٩٠/۱/۱۳
۱۳۸٩/۱٢/۱٤
۱۳۸٩/۱٢/٧
۱۳۸٩/۱٠/۱۱
۱۳۸٩/٩/۳٠
۱۳۸٩/٩/٢٠
۱۳۸٩/٩/۱۳
۱۳۸٩/۸/۱٥
۱۳۸٩/۸/۸
۱۳۸٩/۸/۱
۱۳۸٩/۸/۱
۱۳۸٦/٤/۱٦
۱۳۸٦/٢/۸
۱۳۸٥/۱٢/٥
۱۳۸٥/۱٠/٢۳
۱۳۸٥/٩/٤
۱۳۸٥/۸/٦
۱۳۸٥/٧/۱
۱۳۸٥/٤/۱٧
۱۳۸٥/۳/۱۳
۱۳۸٤/۱٢/٢٧
۱۳۸٤/۱۱/٢٢
۱۳۸٤/۱٠/۱٠
۱۳۸٤/٩/۱٢
۱۳۸٤/۸/۱٤
۱۳۸٤/۸/٧
۱۳۸٤/٧/۱٦
۱۳۸٤/٥/٢٩
۱۳۸٤/٤/٢٥
۱۳۸٤/۳/٢۱
۱۳۸٤/٢/۳
۱۳۸٤/۱/۱۳
۱۳۸۳/۱٢/۱
۱۳۸۳/۱۱/۳
۱۳۸۳/۱٠/۱٢
۱۳۸۳/۱٠/۱٢
۱۳۸۳/٩/٢۸
۱۳۸۳/٩/٢۱
۱۳۸۳/٩/٧
۱۳۸۳/۸/۳٠
۱۳۸۳/۸/٢۳
۱۳۸۳/۸/٩
۱۳۸۳/۸/٢
۱۳۸۳/٧/۱۸
۱۳۸۳/٧/۱۱
۱۳۸۳/٦/٢۸
۱۳۸۳/٥/۳۱
۱۳۸۳/٥/۳
۱۳۸۳/٤/۱۳
۱۳۸۳/۳/٢۳
۱۳۸۳/۳/۱٦
۱۳۸۳/۳/٩
۱۳۸۳/۳/٢
۱۳۸۳/٢/٢٦
۱۳۸۳/٢/۱٩
۱۳۸۳/٢/۱٢
۱۳۸۳/٢/٥
۱۳۸۳/۱/٢٩
۱۳۸۳/۱/٢٢
۱۳۸٢/۱٢/٢۳
۱۳۸٢/۱٢/۱٦
۱۳۸٢/۱٢/٢
۱۳۸٢/۱۱/٢٥
۱۳۸٢/۱۱/۱۸
۱۳۸٢/۱٠/٢٧
۱۳۸٢/۱٠/٢٠
۱۳۸٢/۱٠/۱۳
۱۳۸٢/۱٠/۱۳
۱۳۸٢/٩/٢٢
۱۳۸٢/٩/۱٥
۱۳۸٢/٩/۸
۱۳۸٢/۸/٢٤
۱۳۸٢/۸/۱٧
۱۳۸٢/۸/۱٠
۱۳۸٢/۸/۳
۱۳۸٢/٧/۱٩
۱۳۸٢/٧/۱٢
۱۳۸٢/٧/٥
۱۳۸٢/٦/٢٢
۱۳۸٢/٦/۱٥
۱۳۸٢/٦/۸
۱۳۸٢/٦/۱
۱۳۸٢/٥/۱۸
۱۳۸٢/٥/۱۱
۱۳۸٢/٥/٤
۱۳۸٢/٤/۱٤
۱۳۸٢/٤/۱٤
۱۳۸٢/٤/٧
۱۳۸٢/۳/۳۱
۱۳۸٢/۳/٢٤
۱۳۸٢/۳/٢٤
۱۳۸٢/۳/۱٧
۱۳۸٢/۳/۳
۱۳۸٢/۳/۱٠
۱۳۸٢/۳/۳
۱۳۸٢/٢/٢٧
۱۳۸٢/٢/٢٧
۱۳۸٢/٢/٢٠
۱۳۸٢/٢/٢٠
۱۳۸٢/٢/۱۳
۱۳۸٢/٢/٦
۱۳۸٢/٢/۱۳
۱۳۸٢/٢/٦
۱۳۸٢/۱/۳٠
۱۳۸٢/۱/۳٠
۱۳۸٢/۱/٢۳
۱۳۸٢/۱/٢۳
۱۳۸٢/۱/۱٦

 

لیلا

 

آشفتگی های ذهن یک دوشیزه
عاشقانه های یک بی احساس
زنی در آستانه فروپاشی ذهنی
یادداشتهای یک دختر ترشیده
ازفرط بیکاری نویسنده شدم.
دلنوشته های علیرضا باقی
سمفونی های خانم الف
روزهای زندگی یک دختر
بوی عود عطر ارل گری
قوانین زناشویی مدرن
یادداشتهایی برای تو
مرا فرانسوی ببوس
کافه سفید و سیاه
طعم گس خورشید
dirtyprettythings
دخترک زمستونی
خود نیمه برهنه
غیر ممکن است
یک عاشقانه آرام
حالا هرچی...
ماه هفت شب
بلوتوث (آناهیتا)
نحسی واژه ها
منحنی شور
توکای مقدس
فیفیلیسم
دلنوشته ها
رانیتیدین
دیوارحاشا
شهابچه
کافه شعر
لابیرنت
پیاده رو
دانلود فیلم

 

RSS 2.0