دوستت دارم ها...






منوی وبلاگ
لیلا

درباره :
پروفایل مدیر :لیلا
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه نخست
آرشیو وبلاگ

مطالب اخیر
 سه‌شنبه ٧ خرداد ،۱۳٩٢
 یکشنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳٩٢
 سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳٩٢
 دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳٩٢
 پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳٩٢
 چنان دوستت میدارم که میخواهم فراموشت کنم
 یکشنبه ۱٢ تیر ،۱۳٩٠
 درسرزمین من حوابودن تاوان سنگینی دارد
 آرزوهای ویکتور هوگو
 یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳٩٠

موضوعات وبلاگ
وبلاگ(۱٢٠)
پرشین بلاگ(۱٢٠)

صفحات وبلاگ

آرشیو وبلاگ
۱۳٩٢/۳/٤
۱۳٩٢/٢/٢۸
۱۳٩٢/٢/٢۱
۱۳٩٢/٢/۱٤
۱۳٩٠/۸/۱٤
۱۳٩٠/٤/۱۱
۱۳٩٠/٤/٤
۱۳٩٠/۳/٧
۱۳٩٠/٢/۱٧
۱۳٩٠/۱/۱۳
۱۳۸٩/۱٢/۱٤
۱۳۸٩/۱٢/٧
۱۳۸٩/۱٠/۱۱
۱۳۸٩/٩/٢٧
۱۳۸٩/٩/٢٠
۱۳۸٩/٩/۱۳
۱۳۸٩/۸/۱٥
۱۳۸٩/۸/۸
۱۳۸٩/۸/۱
۱۳۸٦/٤/۱٦
۱۳۸٦/٢/۸
۱۳۸٥/۱٢/٥
۱۳۸٥/۱٠/٢۳
۱۳۸٥/٩/٤
۱۳۸٥/۸/٦
۱۳۸٥/٧/۱
۱۳۸٥/٤/۱٧
۱۳۸٥/۳/۱۳
۱۳۸٤/۱٢/٢٧
۱۳۸٤/۱۱/٢٢
۱۳۸٤/۱٠/۱٠
۱۳۸٤/٩/۱٢
۱۳۸٤/۸/۱٤
۱۳۸٤/۸/٧
۱۳۸٤/٧/۱٦
۱۳۸٤/٥/٢٩
۱۳۸٤/٤/٢٥
۱۳۸٤/۳/٢۱
۱۳۸٤/٢/۳
۱۳۸٤/۱/۱۳
۱۳۸۳/۱٢/۱
۱۳۸۳/۱۱/۳
۱۳۸۳/۱٠/۱٢
۱۳۸۳/٩/٢۸
۱۳۸۳/٩/٢۱
۱۳۸۳/٩/٧
۱۳۸۳/۸/۳٠
۱۳۸۳/۸/٢۳
۱۳۸۳/۸/٩
۱۳۸۳/۸/٢
۱۳۸۳/٧/۱۸
۱۳۸۳/٧/۱۱
۱۳۸۳/٦/٢۸
۱۳۸۳/٥/۳۱
۱۳۸۳/٥/۳
۱۳۸۳/٤/۱۳
۱۳۸۳/۳/٢۳
۱۳۸۳/۳/۱٦
۱۳۸۳/۳/٩
۱۳۸۳/۳/٢
۱۳۸۳/٢/٢٦
۱۳۸۳/٢/۱٩
۱۳۸۳/٢/۱٢
۱۳۸۳/٢/٥
۱۳۸۳/۱/٢٩
۱۳۸۳/۱/٢٢
۱۳۸٢/۱٢/٢۳
۱۳۸٢/۱٢/۱٦
۱۳۸٢/۱٢/٢
۱۳۸٢/۱۱/٢٥
۱۳۸٢/۱۱/۱۸
۱۳۸٢/۱٠/٢٧
۱۳۸٢/۱٠/٢٠
۱۳۸٢/۱٠/۱۳
۱۳۸٢/٩/٢٢
۱۳۸٢/٩/۱٥
۱۳۸٢/٩/۸
۱۳۸٢/۸/٢٤
۱۳۸٢/۸/۱٧
۱۳۸٢/۸/۱٠
۱۳۸٢/۸/۳
۱۳۸٢/٧/۱٩
۱۳۸٢/٧/۱٢
۱۳۸٢/٧/٥
۱۳۸٢/٦/٢٢
۱۳۸٢/٦/۱٥
۱۳۸٢/٦/۸
۱۳۸٢/٦/۱
۱۳۸٢/٥/۱۸
۱۳۸٢/٥/۱۱
۱۳۸٢/٥/٤
۱۳۸٢/٤/۱٤
۱۳۸٢/٤/٧
۱۳۸٢/۳/۳۱
۱۳۸٢/۳/٢٤
۱۳۸٢/۳/۱٧
۱۳۸٢/۳/۱٠
۱۳۸٢/۳/۳
۱۳۸٢/٢/٢٧
۱۳۸٢/٢/٢٠
۱۳۸٢/٢/۱۳
۱۳۸٢/٢/٦
۱۳۸٢/۱/۳٠
۱۳۸٢/۱/٢۳
۱۳۸٢/۱/۱٦


نویسندگان وبلاگ



لینک دوستان
آشفتگی های ذهن یک دوشیزه
عاشقانه های یک بی احساس
دلنوشته های علیرضا باقی
پریودهای نامنظم یک مرد
سمفونی های خانم الف
روزهای زندگی یک دختر
نوستالوژی سالهای بعد
قوانین زناشویی مدرن
بوی عود عطر ارل گری
مرا فرانسوی ببوس
بک فنجان از هرچیز
برف روی خط استوا
یادداشتهایی برای تو
دخترک زمستونی
طعم گس خورشید
کافه سفید و سیاه
dirtyprettythings
غزل پست مدرن
یک عاشقانه آرام
غیر ممکن است
خود نیمه برهنه
حالا هرچی...
نحسی واژه ها
بلوتوث (آناهیتا)
ماه هفت شب
منحنی شور
توکای مقدس
دلنوشته ها
فیفیلیسم
دیوارحاشا
کافه شعر
رانیتیدین
شهابچه
لابیرنت
پیاده رو
وبلاگ فارسی
ليست وبلاگ ها
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تالارهاي گفتگو
خرید اینترنتی

آمار و خروجی
  Feed  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

 

‎‎
 
شاید تو به اینی که می گویم اعتقاد نداشته باشی
اما وجود دارند مردمانی که 
زندگی شان با کمترین تنش و آشفتگی می گذرد
آنها خوب می پوشند
خوب مخوابند
آنها به زندگی ساده خانوادگی شان خرسندند
غم و اندوه زندگی آنها را مختل نمی کند
و غالبا احساس خوبی دارند
وقتی مرگشان فرا رسد
به مرگی آسان می میرند
معمولا در خواب

شما ممکن است باور نکنید این را 
اما مردمانی اینگونه زندگی می کنند
اما من یکی از آنها نیستم
اه.....نه....من نیستم یکی از آنها
من حتی به آنها نزدیک هم نیستم
آن ها کجایند و
من کجا 

چارلز بوکوفسکی
ترجمه : محمد حسین بهرامیان
 
 
...


 

در میان روزها از "روز دوم" بدم می‌آید...روز دوم بی‌رحم‌ترین روز است، با هیچکس شوخی ندارد، در روز دوم همه‌چیز منطقی‌ست،

حقایق آشکار است و به هیچ وجه نمیتوان سر ِخود را شیره مالید...مثلا روز اول مهر همیشه روز خوبی بود،

آغاز مدرسه بود و خوشحال بودیم، اما امان از روز دوم...روز دوم تازه می‌فهمیدیم که تابستان تمام شده است...

یا مثلا روز دوم بازگشت از سفر، روز اول خستگی در می‌کنیم، حمام می‌کنیم، اما روز دوم تازه می‌فهمیم که سفر تمام شده است،

طبیعت و بگو بخند با دوستان و عشق و حال تمام شده است...هرگاه مادر بزرگ نزد ما می‌آمد و یک هفته می‌ماند،

وقتی که بر میگشت ناراحت میشدیم، اما روز دوم تازه می‌فهمیدیم که "مادر بزرگ رفت" یعنی چه؟یا وقتی کسی از دنیا میرود،

روز اول خدا بیامرز است و روز دوم عزیز از دست رفته!!

و اما جدایی...روزِ اول شوکه‌ایم و شاید حتی خوشحال باشیم که زندگی جدیدی در راه است...

تیریپ مجردی و عشق و حال ور می‌داریم، اما دریغ از روز دوم، تازه می‌فهمیم کسی رفته...

تازه می‌فهمیم حال‌مان خوب نیست...تازه می‌فهمیم که تنهایی بد است...

باید روز دوم را خوابید...باید روز دوم را خورد...باید روز دوم را مُرد...

 


 

کیومرث مرزبان

 

...


 

دلم برای کسی تنگ است که گمان میکردم :
می آید ..... می ماند ....
و به تنهائیم پایان میدهد آمد
..... رفت ......
و به زندگی ام پایان داد ... !!

...


 

به من عشق تعارف نکنید

همین چند وقت پیش

گول خوردم

سیرم....

...


 

خیلی خسته ام

خسته تر از آنکه بخواهم راجع بهت فکرکنم

که بودنت را آرزو کنم

یا رفتنت را توجیه....

...


چنان دوستت میدارم که میخواهم فراموشت کنم

تمام امروز با یاد تو بودم . یعنی من به یاد توام, همیشه , همواره , همه جا, در اوج کار, در اوج اشتغالهای روزمره, به تو می اندیشم. اندیشه چشمان تو برایم عادتی گردیده که لحظه ای از آن خلاصی ندارم.

چنان  دوستت میدارم که احساس  می کنم بیش از توان منی, و مرا در حد این علاقه , این وابستگی , این دوست داشتن توانایی نیست.

می خواهم از تو فرار کنم , میخواهم با تو نباشم, میخواهم همه چیز را به هم بریزم. همه قول و قرارها و پیمانها , وفاداریها را میخواهم از دستت خلاص شوم , دیوانه شدم , دست از سرم بردار. چرا اینهمه مرا به غارت وابستگی برده ای....

بگذریم !... این حال و روز من است وزمان در میان این درگیری مداوم به کندی سپری میشود.

هرچه بیشتر به جداکردن تو از خودم فکر میکنم بیشتر وابسته ات می شوم.

 

مهدی فتحی زاده

...


 

میخواهم عکسی بگیرم

از شکل دستانت

از صدای دستانت

و از سکوت دستانت

کمی پیش رویم می نشینی

تا عکسی محال بگیرم.

(نزارقبانی)

...


درسرزمین من حوابودن تاوان سنگینی دارد

ینجا زمین است ؛ حوا بودن تاوان سنگینی دارد!


در سرزمین من

...هیچ کوچه ای

به نام هیچ زنی نیست

......و هیچ خیابانی …


بن بست ها اما

فقط زنها را می شناسد انگار...


در سرزمین من

سهم زنها از رودخانه ها

تنها پل هایی است

که پشت سر آدمها خراب شده اند...


اینجا

نام هیچ بیمارستانی

مریم نیست

تخت های زایشگاهها اما

پر از مریم های درد کشیده ای است

که هیچ یک ، مسیح را

آبستن نیستند ...


من میان زن هایی بزرگ شده ام که شوهر برایشان حکم برائت از گناه را دارد ...!!!



نمی دانم چرا شعار از

لیاقتم ،صداقتم ،نجابتم و ... می دهی

تویی که می دانم اگر بدانی بکارتم به تاراج رفته ،انگ هرزه بودن می زنی و می روی

اما بگرد ،پیدا خواهی کرد...

این روز ها صداقت ،لیاقت و نجابتی که تو می خواهی زیاد میدوزند!!



امروز پول تن فروشیم را به زن همسایه هدیه کردم ، تا آبرو کند ...

برای نامزدی دخترش !

و در خود گریستم ...

برای معصومیت دختری که بی خبر دلش را به دست مردی سپرده که دیشب ،

تن سردم را هوسبازانه به تاراج برد ...

و بی شرمانه می خندید از این پیروزی ...!!!!


روی حرفم، دردم با شماست

اگر زنی را نمی خواهید دیگر

یا برایش قصد تهیه زاپاس را دارید

به اومردانه بگو داستان از چه قرار است

آستانه ی درد او بلند است .

یا می ماند...

یا می رود!

هر دو درد دارد!

اینجا زمین است

حوا بودن تاوان سنگینی دارد,,,,,

 

این مطلب رو تو فیس بوک خوندم .

...


آرزوهای ویکتور هوگو

 

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،

و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،

و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،

و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.

آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،

بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،

از جمله دوستان بد و ناپایدار،

برخی نادوست، و برخی دوستدار

که دست کم یکی در میانشان

بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،

برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،

نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،

که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،

تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی

نه خیلی غیرضروری،

تا در لحظات سخت

وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است

همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.

 

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی

نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند

چون این کارِ ساده ای است،

بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند

و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان که هستی

خیلی به تعجیل، رسیده نشوی

و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی

و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی

چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد

و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم سگی را نوازش کنی

به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی

وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.

چرا که به این طریق

احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی

هرچند خُرد بوده باشد

و با روئیدنش همراه شوی

تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی

زیرا در عمل به آن نیازمندی

و برای اینکه سالی یک بار

پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.

فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی

و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی

که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان

باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد

دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم

...


 

کاش میفہمیدی آنکه برای بدست آوردں محبتت حاضر است تنش را به تو بسپارد فاحشه نیست.. و آنکه برای به دنبال خود کشاندنت، تنش را از تو میدزدد باکرہ نیست.


این جمله رو از اینجا خوندم خیلی درگیرکننده است.

...


 

خدایا چند بار دیگه میخوای منو ببری تا اوج بعد از اون بالا پرتم کنی پایین؟

انتقام چی رو ازم میگیری؟...

متنفرم از دوستت دارم گفتن ها...

...


روززن مبارک

 

اگر به خانه ی من آمدی ...

برایم مداد بیاور ...

مداد سیاه...

می خواهم روی چهره ام خط بکشم تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم ، یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم !

یک مداد پاک کن بده برای محو لبها ...

نمی خواهم کسی به هوای سرخیشان ، سیاهم کند!

یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه در آورم ...

شخم بزنم وجودم را ...

بدون اینها راحت تر به بهشت می روم گویا!

یک تیغ بده

موهایم را از ته بتراشم ...

سرم هوایی بخورد...

و بی واسطه روسری کمی بیاندیشم !

نخ و سوزن هم بده

برای زبانم می خواهم ...

بدوزمش به سق...

اینگونه فریادم بی صداتر است!

قیچی یادت نرود ...

می خواهم هر روز اندیشه هایم را سانسور کنم !

پودر رختشویی هم لازم دارم ...

برای شستشوی مغزی ...

مغزم را که شستم ، پهن کنم روی بند ...

تا آرمانهایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت ...

می دانی که ؟

باید واقع بین بود !

صدا خفه کن هم اگر گیر آوردی بگیر ...

می خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب ، برچسب فاحشه می زنندم بغضم را در گلو خفه کنم!

یک کپی از هویتم را هم می خواهم ...

برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد ، فحش و تحقیر تقدیمم می کنند !

تو را به خدا اگر جایی دیدی "حقی" می فروختند برایم بخر

تا در غذا بریزم ...

ترجیح می دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !

و سر آخر اگر پولی برایت ماند ...

برایم یک پلاکارد بخر ...

به شکل گردنبند ...

بیاویزم به گردنم ...

و رویش با حروف درشت بنویسم:

من یک انسانم ...

من هنوز یک انسانم ...

من هر روز یک انسانم ...

...


نامه یک زن ایرانی به مرد هموطنش

 




پیاده از کنارت گذشتم، گفتی:” قیمتت چنده خوشگله؟”
س...واره از کنارت گذشتم، گفتی:” برو پشت ماشین لباسشویی بنشین!“


در صف نان، نوبتم را گرفتی چون صدایت بلندتر بود
در صف فروشگاه نوبتم را گرفتی چون قدت بلندتر بود


زیرباران منتظر تاکسی بودم، مرا هل دادی و خودت سوار شدی
در تاکسی خودت را به خواب زدی تا سر هر پیچ وزنت را بیندازی روی من


در اتوبوس خودت را به خواب زدی تا مجبور نشوی جایت را به من تعارف کنی
در سینما نیکی کریمی موقع زایمان فریاد کشید و تو پشت سر من بلند گفتی:”زهرمار!“


در خیابان دعوایت شد و تمام ناسزاهایت، فحش خواهر و مادر بود
در پارک، به خاطرحضور تو نتوانستم پاهایم را دراز کنم


نتوانستم به استادیوم بیایم، چون تو شعارهای آب نکشیده میدادی


من باید پوشیده باشم تا تو دینت را حفظ کنی
مرا ارشاد می کنند تا تو ارشاد شوی!


تو ازدواج نکردی و به من گفتی زن گرفتن حماقت است
من ازدواج نکردم و به من گفتی ترشیده ام


عاشق که شدی مرا به زنجیر انحصارطلبی کشیدی
عاشق که شدم گفتی مادرت باید مرا بپسندد


من باید لباس هایت را بشویم و اطو بزنم تا به تو بگویند خوش تیپ
من باید غذا بپزم و به بچه ها برسم تا به تو بگویند آقای دکتر


وقتی گفتم پوشک بچه را عوض کن، گفتی بچه مال مادر است
وقتی خواستی طلاقم بدهی، گفتی بچه مال پدر است



وقتی طلاق گرفتم، با مطالبه مهریه ام (قیمتم)، خودم و همه زنان عالم را تحقیر کردم
وقتی طلاقم دادی، با ندادن مهریه ام از هستی ساقطم کردی تا به یاد داشته باشم که بدون تو هیچم
...


غلط کردم

میخواستیم بریم رستوران حرف بزنیم من گفتم نه، شام نخوریم چاق میشیم واسه همین رفتیم پارک یه کم هوا بخوریم و حرف بزنیم ماشین رو پارک کردیم راه افتادیم که قدم بزنیم چند قدمی که رفتیم سوز بدی می اومد منم که طبق معمول لباس گرم نپوشیده بودم ناچارا اومدیم تو ماشین نشستیم هنوز ١٠ دقیقه هم نشده بود دیدیم یکی میزنه به شیشه بله ... آقای مامور لباس شخصی بودن میگن که چرا اینجا نشستی چه نسبتی باهم دارید حالا هر چی درباره نسبتمون توضیح میدیم آقای گوشش بدهکار نیست بی سیم در آورده میگه نه ، باید بیاید بریم سازمان ... گفتیم بابا ما که بیکار نیستیم پاشیم با توبیایم سازمان که چی ؟ که زنگ بزنی به خانواده ها؟ منم گفتم بیا همین جا شماره مامانم رو می گیرم باهاش حرف بزن شماره رو گرفتم صحبت کرد مامان تاییدمون کرد حالا گیر داده که نه نمیشه باید با بابات حرف بزنم میگم بابا حالش خوب نیست نمیتونم مزاحمش بشم میگه همینه دیگه ٩٠% دخترا مادراشون خبر دارن که چیکار میکنند تو دلم گفتم اینو ببین شده کاسه داغتر از آش ... میگه نه یه اشتباهی کردید بگید غلط کردیم تا ولتون کنم گفتم آقاجان غلط کردیم تو سرما ده دقیقه نشستیم تو ماشین باهم حرف بزنیم. آقا دلش خنک شد اجازه دادن ما بریم...

واقعا عجب غلطی کردیم!!!...

...


من و تو

چند وقته که از شلوغی بیزارم... از حرفهای تکراری.. از بحثهای سیا.سی..

دلم نمی خواد بدونم قیمت بنزین امروز چنده...

دلم نمی خواد حرص بخورم که چرا فرم اطلاعات خانوار کذایی رو پر نکردیم.

دلم نمی خواد بنشینم روبروی تلویزیون و حرفهای صد من یک غاز رو گوش بدم.

دلم از هرچی رسم و رسومه بهم می خوره

دلم نمی خواد بخاطر حرف مردم کاری بکنم

دلم از حرفهای مردم بهم می خوره

دلم از فضولی مردم بهم می خوره

دلم از فکر کردن به مشکلات اطرافیانم بهم می خوره

دلم نمی خواد بدونم کی چی داره ،کی چی نداره

دلم می خواد یه خونه کوچولو داشته باشم که تمام وسایلش دو نفره باشه.

میز ناهارخوری دونفره... تخت خواب دونفره...مبل دو نفره...

دلم می خواد فقط من باشم و تو

تو باشی و من

از اینجا

...


حال من

حال این روزهای من شبیه کسی است که...

حال این روزهای من شبیه.....

حال این روزهای من ....

حال این روزهای من شبیه خودم است

حال این روزهای من شبیه هیچکس نیست

حال من این روزها خیلی خوب است...

...


سکوت

گاه سکوت یک دوست معجزه میکنه ، و تو می آموزی که همیشه ، بودن در فریاد نیست .

...


my god

خودمون رو آماده کردیم که با کلی مشکل و مساله و حرف مربوط ونامربوط دست وپنجه نرم کنیم....

خدای من کمک.....

 

...


 

عجب هوایی شده...

همه جا پر از مه شده...خسته شدم از این هوای بارونی، بارون  بیشتر از یه روزش زیاده، بدجوری میره رو اعصاب اون از ترافیک خیابونا ، اونم از کاری که با دل آدم میکنه خیلی دلگیر شده هوا...

دلم واسه خورشید تنگ شده  خدایا یه کم آفتاب بفرست.

 

...


من می دانم...

من می دانم...

من می دانم که آن روز میرسد،

که من از خواب می پرم و تو را در آغوشم حس می کنم...

من می دانم که آن روز می رسد،

که من لباس سفیدم را تنها برای تو پوشیده ام...

من می دانم که رسیدن دستهای ما به هم نزدیک است

من می دانم که می دانی...!

...


روزمبادا

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،

دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…

 این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

 باید آدمش پیدا شود!

 باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!

 سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!


فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش…

شروع می‌کنی به خرج کردنشان!

توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی

توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند

توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد

در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد

برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی! یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟

بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی… به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها!

سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری…

اما بگذار به سن تو برسند!

بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند

 

 

غریب است دوست داشتن.

و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...

وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...

و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.

تقصیر از ما نیست؛

تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند


دکتر شریعتی

...


خواست خدا

مابه دنیا نیومدیم که به اونچه خواست خودمونه برسیم

ما به دنیا اومدیم تا به اونچه خواست خداست برسیم

 

بنظر شما درسته؟...

...


 

بذر

پیش از این که خودش ترک بردارد

خاک را نمی شکافد

قطع امید کرده ام

از سعادت و خوش بختی

بی تفاوتم

نسبت به این همه بدبختی خود

از اینکه خیلی غمگینم

احساس ناراحتی نمی کنم

آن گونه که چشم

خودش  را نمی بیند

من هم

نمی توانم دنبال خودم بگردم

و خود را پیدا کنم .

...



 

خیلی نگران خودم هستم

آیا بلایی به سرم آمده ؟

زنده ام یا مرده ؟

اصلا از خودم خبر ندارم

در  این صبحگاه

در خانه ام را می زنم

کسی که در باز میکند خودم هستم

حسابی به خودم نگاه می کنم

آن چهره خندان

کسی نیست غیر از خودم

آه !.چه صبح زیبایی َ!

پس امروز هم زندگی خواهم کرد

جز خودم کسی را ندارم

وتنها این موضوع

          مرا نگران می کند.

 

...


می دانم پيش از آنکه تو بگويی...

حدس مي زنم

كه خواهي گريخت ...

التماس نمي كنم

از پي ات نمي دوم

اما صدايت را در من جا بگذار!

مي دانم

كه از من دل مي كني

راهت را نمي بندم

اما عطر موهايت را در من جا بگذار!

مي دانم

كه از من جدا خواهي شد

خيلي ويران نمي شوم

از پا نمي افتم

اما رنگت را در من جا بگذار!

احساس مي كنم

تباه خواهي شد

و من خيلي غمگين مي شوم

اما گرمايت را در من جا بگذار!

فرقش را با حالا مي دانم

كه فراموشم خواهي كرد

و من

اقيانوسي خواهم شد سياه و غم انگيز

اما طعم بودنت را در من جا بگذار!

هر طور شده خواهي رفت

ومن حق ندارم كه تورا

          نگه دارم

اما خودت را در من جا بگذار!

 

« عزيز نسين »

...